Payam,e Nur
مقالات- 6

از اهداف بزرگ آئین بهائی خدمت به همنوع و تحقق صلح جهانی است
----------------------------------------------------

ضیاء جابری
خبرگزاری هرانا - گزارشی از کتر سعيد ماسوری زندانی سياسی محکوم به حبس ابد که هم اکنون در زندان رجايی شهر کرج بسر می برد از زندان رجايیشهر تهيه تموده است .
متن اين گزارش که در اختيار خبرگزاری هرانا قرار گرفته است به شرح زير است :
اگر چه ممکن است در خارج از زندان زندگی به ظاهر در جريان باشد ولی قطعاً در همين کرج کسی نمیتواند باور کند که چند متر آنطرفتر يعنی پشت ديوار زندانی که از کنار آن عبور میکند چه جهنّم و فاجعه انسانی در حال وقوع است،همانطور که خيلیها در اطراف اردوگاههای داخو و آشويتس هم در حال زندگی بودند و شايد به درستی نمیدانستند درداخل آن چه میگذرد .
مي خواهم تنها در يک پلان شمايی از زندان رجائی شهر که نزد اهالی کرج بسيار بزرگ مي نمايد ولی در واقع به دليل ازدحام جمعيت بسيار کوچک است را به تصوير بکشم . اينجا گويی که دنيايی ديگر است چيزی شبيه جهنّم در فيلمهای تخيلی،آکنده از آتش و دود و چهرههای سياه سوخته و ژوليده ، بدنهأی لخت و عرق کرده و سراسر قرمز و آبله ای بر اثر زخم نيش شپش ، شلوار هايی با لنگ پاره شده آن که به عنوان کمربند استفاده شده ، پاهای برهنه و کثيف لباسهای پشت و رو پوشيده شده به خاطر شپش، دمپايی های پاره و لنگه به لنگه، هوای کثيف و آلوده، بوی زبالههای متعفن شده، گنداب توالت های سر ريز شده، استفراغهای خشک ناشی از مسموميتها ،خلتهای سينه عفونی شده که همهٔ محوطه را فراگرفته، بوی عرق بدن هايی که در اين فضای بسته و گرم و آلوده به ندرت امکان حمام کردن میيابند...همه و همه با بوی زخم ادرار افرادی که نميتوانند خود را کنترل کنند به اوج میرسد و اين همه با فرياد و همهمهٔ سرسام آور زندانيانی که با بطریهای پلاستيکی سياه شده به عنوان ليوان چای در صفهای انبوه،دو صف ايستاده و يا پشت سر هم در صفهای چند رديفه و فشرده در نوبت توالت و حمام و غيره صف کشيدهاند ، رخ ميدهد .
چهرههای تکيده شده ناشی از سو تغذيه ولی پنهان در پشت انبوه ريش و موهای ژوليده ، سرفههای دلخراش ناشی از مشکلات ريوی به خاطر فضای بسته آلوده، بدنهای غير متعارف که کودکان قحطی زده آفريقا را تداعی میکند ، انبوه زندانيان ولو شده در وسط راهروها که يا به خوابی مرگ مانند فرو رفته اند و يا به شکل گرما زده شده وا رفته و با چشمانی بی روح به نقطه ايی از ديوار و سقف خيره مانده و يا چمباتمه به ديوار تکيه داده، لخت شده، شپشها را در درز لباسهايشان میجويند که در حين عبور انبوه نفرات به آنها ميخورند ، تقريبا عادت کرده اند .
انبوهی ديگر که تنها به خاطر اينکه امکان قدم زدن در اين ازدحام را نمیيابند تنها و يا دو نفره ايستاده ديگران را تماشا ميکنند و يا با بخيههای روی مچ و يا گردنشان که ناشی از خود زنی است بازی ميکنند و عموما هم تکه پارچه يا حوله ای در دست دارند که هم برای خشک کردن عرق سر و صورت هر چند دقيقه به سرو صورت میکشند و هم به عنوان ماسکی جلوی دماغ و دهنشان میگيرند تا بوی گند و آلودگی هوا را به ميزانی کنترل و تحمل کنند و با همه اينها در هياهوی کر کننده بلندگو و يا فريادها يی با فحشهای رکيک ديگران را به سکوت و رعايت نوبت توالت و حمام و غيره دعوت میکند همراه است واين همه را وقتی ميتوانيم بفهميم که بدانيم در جائی که حد اکثر ۹۰ نفر گنجايش استاندارد آن است ، ۱۱۰۰ نفر محبوس است، برای هر ۲۵۰ نفر ۱ حمام ، هر ۵۰۰ نفر يک شير صابون يا مايع دستشويی هر ۱۷۰ نفر يک توالت ( آن هم اغلب پر و سر ريز کرده است) هر ۵ نفر يک متر مربع جا(به همين خاطر از فضای راهرو و راه پلهها هم استفاده ميشود) و هر ۵ يا ۶ نفر روی ۱ پتو میخوابند و مجبورند از ۷ صبح تا ۷ شب هم بيرون از سلولها و در محوطه هواخوری و جلوی آفتاب باشند چون در سلولها و زير سقف مطلقاً جا نمیشوند، حتی در محوطه هواخوری هم به ندرت جائی برای ايستادن گير میآيد و وقتی غذا برای خيلیها تنها روی تکه ايی روزنامه ريخته ميشود به جز داخل هواخوری جائی برای نشستن و خوردن آن نمیيابند و اين اوضاع حتی زندانبانان را هم به سطوح آورده چون حتی امکان شمارش و آمارگيری را هم در اين ازدحام جمعيت نمیيابند و خود نيز در معرض انواع بيماريهايند ...
و عجب اينکه تلويزيون از بوق سگ تا پاسی از شب از کرامت انسانی، جايگاه انسان و حتی مديريت جهانی صحبت میکند ولی از اين اوضاع سخنی به ميان نمی ايد چرا که صحبت از بهداشت و حمام و توالت با امنيت ملی گره خورده و طرح آن جرمی در رديف اقدام عليه امنيت و نشر اکاذيب است و اگر کسی هم مثل رضا جوشن جوان ۲۲ ساله ايی که در وقايع انتخابات دستگير شد به اين وضع اعتراض و آنرا بيان کند بلافاصله به سلول انفرادی منتقل میشود، البته من هم انتظاری غير از اين ندارم ولی اوضاع رجائی شهر ( و البته بقيه زندانها) بسيار اسفناکتر از آن است که سلول انفرادی راه حل آن باشد و بيخود نيست که برای زندانيان در ايران گوانتانامو و ابو غريب رويايی است دست نيافتنی و اميد اعدام شدن راه خلاصی سهل الوصول تر و بسيار متداول تر است و دست يافتنی تر
سعيد ماسوری
زندان رجائی شهر
پس از مطالعه این سطور برای خلاصی هموطنان بهائی و دیگر بی گناهان در زندان اسلام ناب محمدی دعا کنیم و مناجاتی تلاوت نمائیم . تنها کاری که می توانیم بنمائیم دوستان و جوانانی که در هر جای دنبا می توانند با نامه و ایمیل روزنام و خبرنامه های کشور مقیم خود و همچمین سناتور و نمایندگان مجلس را با نامه و یا ایمیل مکرراً و پبوسته از فجایع در ایران مطلع نمایند . - پیام نور
فرزان فرامرزی
ادر هياهوی روز خبرنگار و خبرها و و مقالاتی که دوستان روزنامه نگار و خبرنگار برای همکاران در بندشان می نويسند ، اين خبر گم شده است : " مجموع 140 سال حبس برای برای هفت مدير جامعه ی بهايی " حتی اين خبر هم ناپيداست : " هفت مدير پيشين جامعهی بهائی به زندان رجايی شهر کرج ( گوهردشت ) منتقل شدند ". اين خبرها گم شد يا خواستند که گم بشود نمی دانم .
آقايی ، به بهانه روز خبرنگار ، می نويسد از " روزی که از شب سياهتر " است . می خوانم مقاله اش را و می فهمم عمق احساسش را . آيا اين روز تنها برای خبرنگاران چون شب تار است ؟ اين خبر گم شده است ، کسی حرفی نمی زند . سياست مداران اصلاح طلب ، با آن رنگ " سبز " آرامش بخش نيز سخنی نمی گويند تا لحظه ای آرامش بر وجود خانواده های اين هفت نفر و ديگر آزادانديشان بی تعصب ، بنشيند . جای همدلی و همزبانی ها خالی است و همدلی از هم زبانی خوشتر .
بياد می آورم بيانيه آقای موسوی درباره اعدام پنج شهروند که صبح روز يکشنبه 19 ارديبهشت در زندان اوين اعدام شدند : " اعلام اعدام ناگهانی پنج نفر ازشهروندان کشور بدون آنکه توضيحات روشنکنندهای از اتهامات و روند دادرسی و محاکمات به مردم داده شود شبيه روند ناعادلانهای است که در طول ماههای اخير منجر به صدور احکام شگفتآور برای عده زيادی از زنان و مردان خدمتگزار و شهروندان عزيز کشور ما شده است . "
آقای موسوی ، کانديدای اصلاح طلب ، ای کسی که بدنبال عدل علوی هستی و پس از اين اعدام ها با صدای بلند پرسيدی : " آيا اين است آن عدل علوی که بدنبالش بوديم "؛ از شما می پرسم تفاوت اين هفت نفر با آن پنج نفر در چيست ؟ شما ريسک آن اعلام حمايت را به جان خريدی تا جايی که کميسيون امنيت ملی مجلس شما را به دفاع از 5 تروريست متهم کرد ، اما دريغ و درد از يک بيانيه . مگر نه اينکه اين هفت نفر هم ناعادلانه و بدون دليل و مدرک محاکمه و زندانی شده اند ؟ آيا شما اين " سبز " ی را تنها برای هواداران خودتان می خواهيد ؟ پس تفاوت شما با رژيم حاکم و انحصار طلب کنونی چيست ؟
گم می شود اين خبر در هياهوی اعتصاب غذای زندانيان سياسی ، گم می شود . همه جا صحبت از اعتصاب غذاست . در داخل و خارج همه حمايت می کنند . سخت است ، اعتصاب غذا سخت است ، زير بار ظلم و ستم بودن سخت است ، شکنجه شدن سخت است ، مادر باشی و از فرزندت بی خبر باشی سخت است ، پدر باشی و پسرت زير شکنجه باشد سخت است ؛ بهائی بودن به تنهائی سخت است ، سخت است که صدايت را کسی نشنود ، سخت است که ببينی هموطنانت ، حتی روشنفکران کشورت ، صدايت را نمی شنوند . بعد اگر گزارشی و مصاحبه هم از شبکه ای خارجی در موردت پخش شود ، تو را متهم کنند و بگويند مظلوم نمائی می کنی ، سخت است که پدرت به گناه نکرده 20 سال برود زندان ، آن هم بعد از 3 سال بازداشت ، بله سخت است .
عبدالقادر بلوچ چند خطی نوشت ، چند عکس هم گذاشت تا نشان بدهد که در کنار هموطن بهائی حضور دارد ، او چه زيبا می نويسد : " اميدوارم شما هر کس که هستيد و در هر کجا که هستيد بی تفاوتی نشان ندهيد و در حد و توان خود عکس العمل نشان دهيد . سکوت ما را تاريخ محکوم خواهد کرد
" نامه معروف " ما شرمگينيم " را يادتان هست ؟ آيا بايد تاريخ سراسر اشتباه سکوت در برابر ظلم را مجددا تکرار کنيم ؟
در ميان هياهوی افشای " انتشار سند تازه ای از نقش يک گروه نظامی -- اطلاعاتی در انتخابات "همه ی نگاه ها برگشت به يک سال قبل . دوباره روز از نو روزی از نو . وهيچ کس با ما نگفت که اين شايد تنها يک بازی باشد ، يک حلقه ی تکرار شونده که می خواهند بوسيله آن ما را و شما را سرگرم کنند که رو به آينده نرويم . " هر روز را رازی است و هر سر را آوازی . درد امروز را درمانی و فردا را درمان ديگر . امروز را نگران باشيد و سخن از امروز رانيد . " بگذر از يک سال و چند ماه پيش ، صحبت از امروز کن . جوانان وطن در زندان ظلم وکفر در اعتصاب غذايند ، خبرنگاران در بندند و عده ای بيگناه تنها به جرم داشتن عقيده ای خلاف عقيده حکومت در بند هستند . اما دريغ که حتی اين دردها ما را به هم نزديک تر نکرده است . " گرگ " ها همين را می خواهند ، می خواهند ما " بدرند " می خواهند ما را " تک تک " شکار کنند .
شما ! بله با شما هستم خانم روزنامه نگار محترم ، شمايی که برايت بسيار احترام قائلم و نوشته هايت را می خوانم . شمائی که تا بحال با تعداد زيادی از مادران داغدار مصاحبه کرده ای ، دست شما درد نکند . اما آيا تا بحال به خانواده های بهائيان هم فکر کرده ای ؟ چرا يک بار و تنها يک بار ، به سراغ آنها نمی روی ؟ می ترسی به تو هم انگ بهائی بودن بزنند ؟ بگويند فلانی هم " بهائی " شده است ؟ آيا در اين مدت از هموطنان بهائيت ، بدی ديده ای ؟ بی احترامی ديده ای ؟ خيانت به وطن ديده ای ؟ پس چه باک که اگر " قوم ظالمين " تو را " بهائی " خطاب کنند ، اين بهای مبارزه ای است که بايد بپردازيم . احترام به يکديگر و نترسيدن از برچسب ها .
من شما را می ستايم که به درد دل " مادران عزادار " گوش می دهی و صدای آنان را منعکس می کنی ، صدايی که ديگر تنها صدا نيست و بغض فروخورده است . از شما و کسانی که چون شما هستند سوال می کنم آيا اين متن را ديده ای و يا خوانده ای
:
"... سلامت و امان شما عزيزان از ديرزمان مشغلۀ ذهنی اين مستمندان بوده و اکنون نگرانی امنیت ميليونها نفر زنان و مردان شريف ديگر ايران نيز بر آن اضافه گرديده است ، خاصه آنکه اغلب آنان در عنفوان جوانی بوده مشتاق شکوفايی استعدادهای وسيع و نهفتۀ خود میباشند ... " پس نگويد و ننويسيد که بهائيان درون گرا هستند ، از ما چه انتظاری داريد ؟ همه ما اکنون به يک درد مبتلا هستيم ، اما تفاوتی است ميان درد من و درد شما
:
"... ملاحظه فرماييد که با چه سرعتی پرده ها برافتاد ! مظالمی که طی ساليان دراز از طرق سازمان يافته و پنهان ، بر بهائيان و ديگر شهروندان آن کشور وارد آمده در هفته های اخير در خيابانهای ايران در مقابل انظار جهانيان نمايان گشته است ... "
شما يک سال است که حقـتان را نداده اند و چنين برآشفته ايد ، خودتان کلاهتان را قاضی کنيد ، اگر مسلمانيد ، اگر دين داريد ، اگر خودتان را پيرو راستين علی ( ع ) می دانيد و می خواهيد برای احقاق حق مبارزه کنيد ، خودتان در خلوتتان به اين نکته فکر کنيد که :
اگر شما ، يک سال است که " پرده ها " از مقابل ديدگانتان برافتاده و اکنون ظلم و ستم را با گوشت و پوست خود احساس می کنيد ، بهائيان ايرانی در خوشبينانه ترين حالت سی و يک سال است که گرفتار اين ظلم و ستم هستند . زمانی که همه شما اعم از سياستمدار و روزنامه نگار و ... در دانشگاه های دولتی و با سهميه های دولتی درس می خوانديد ، ما محروم از تحصيل بوديم و شما دم نزديد . آيا آن زمان ما شما را متهم کرديم که چرا درس می خوانيد ؟ خوشحال می شديم که می ديديم شما در المپيادهای جهانی مقام کسب می کنيد ، مقام هايی که شايد اگر به ما هم اجازه تحصيل می دادند ، سهم ما می شد .
آن زمان که خبرنگار پارلمانی شديد ، آن زمان که شهردار شديد ، رئيس اين فدراسيون و آن فدراسيون شديد ، با خودتان لحظه ای به هموطن بهائيتان فکر کرديد ؟ فکر کرديد که چرا بايد جودوکار قهرمان استان ، تنها به دليل بهائی بودن از تيم ملی خط بخورد ؟ آيا به احقاق حق او فکر کرديد ؟ ورزش را که می توان از آن برای شروع دوستی ها و يکرنگی ها استفاده کرد ، عامل کينه و نفاق کرديد .
هنگامی که مرده های خودتان را در کمال عزت و احترام دفن می کرديد ، آيا خبردار شديد که قبرستان های بهائيان را با لودر زيرورو می کنند ؟ فکر کرديد که چرا مرده های بهائيان هم آسايش ندارند ؟
در تمام اين مدت گفتيد " به ما چه ! خودشان حقشان را بگيرند ! " . حالا از ما انتظار داريد در کنار شما برای " احقاق حقوق مدنی " مبارزه کنيم . در تمام پيام های بيت العدل توجه به مردم ايران را می توانيد ببينيد ، اما شما حتی در بيانيه هايتان هم ما را از ياد برديد .
اگر کسی هم بخواهد طلب کار باشد ، اين ما هستيم که چون شما ايرانی هستيم ، در ايران به دنيا آمده و بزرگ شده ايم ، مانند شما ماليات داده ايم ، اما از تمام حقوق شهروندی محروم و هميشه شهروند درجه دو بوده ايم ، اين مائيم که حقوق سی و يک سال عقب افتاده مان را طلب داريم ، اما هيچ وقت مانند يک طلبکار ، حق به جانب ، با شما صحبت نکرديم . هميشه شما را بعنوان يک هموطن دوست داشته ايم ، و هيچ وقت باور نکرديم که بين " ما " و " شما " مرزی وجود داشته باشد ، باور نکرديم ای هموطن ، پس تو هم باور نکن .
--------------------------------------------------------------
اظهار نظرها: می توانید با آدرس های زیر نظرات خود را برای ما ارسال دارید .
زندگی شما ، بازتاب کامل اعتقادات شماست.

